پروانه ها می رقصند

خوب آدم است دیگر، گاهی ذوق‌مرگیش می‌گیرد حتی با همین باران.گاهی

اما بغضش می‌گیرد، ترسش می‌گیرد، غصه‌اش می‌گیرد، نمی‌داند چه

مرگش است! خسته، نگران، کلافه، مریض، عاشق،...؟ نمی‌داند دیگر! بعد

هی می‌زند به سرش و هی همه چیز را با همه‌ی چیزهای دیگر به هم گره

می‌زند و فلسفه‌بافی می‌کند. از آن فلسفه‌بافی‌ها که آخر آسمان کجاست

و... بماند که خودم از طرفداران پر و پا قرص این فلسفه‌ام. آدم است دیگر،

گاهی از ترس گریه‌اش می‌گیرد. ترس از نامعلوم بودن اوضاع دوستانش.

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 10:20 ] [ ساراسناتور ]
[ ]

زن که باشی

گاهی کم میاوری

دست هایی را که

مردانگی شان امنیت میاورد

وشانه هایی را که

استحکام آغوششان

لمس آرامش را

بهمراه دارد

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی

پناه ببری

ضعیف باشی

دست خودت نیست

زن که باشی

گهگاه حریصانه بو میکنی

دستهایت را

شاید

عطر تن مردانه اش

لا به لای انگشتانت

باقی مانده باشد

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد وصدایت کند

دست خودت نیستزن که باشی.........

هزار بار هم که بگوید دوستت دارد.......

باز هم خواهی پرسی دوستم داری؟

وته دلت همیشه خواهد لرزید

 

زن که باشی هروقت صدایت میکند خوشگلکم

خدا را شکر میکنی که در چشمان او زیبایی

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی....

 

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 10:37 ] [ ساراسناتور ]
[ ]